|
ஜღ☆ஜ یادداشت های یک خانوم خونه دار ஜღ☆ஜ | ||
![]()
[ دهم بهمن 1390 ] [ 11:46 قبل از ظهر ] [ خانوم خونه دار ]
خودمان را آماده کرده ایم برای اتفاقات شیرین یا خیلی خوش بین هستیم یا خیلی واقع بین باید کمی صبر کنیم تا بتوانیم بفهمیم کدام یک از این دو خصیصه رو داریم ولی واقعا انگار قرار است سورپرایز شویم!!!!... ***** ... روز زن است و بانوان هم که اهل رویا پردازی امیدواریم حقیقت زندگی تمام بانوان ایران زمین، آیینه تمام قد رویاهای خوششان باشد روز زن مبارک... [ بیست و سوم اردیبهشت 1391 ] [ 2:15 بعد از ظهر ] [ خانوم خونه دار ]
کلی کار داریم ولی ما نشستیم پای نت هزار تا صفحه باز کردیم و عین سیخ کباب هی یکی یکی کلیکشان می کنیم و ازشان خبر می گیریم ببینیم چقدر لود شده اند [ هفدهم اردیبهشت 1391 ] [ 1:5 بعد از ظهر ] [ خانوم خونه دار ]
دیروز جایتان خالی یک سر رفتیم دانشگاه جانمان از در که وارد شدیم پسرکی را دیدیم که دسته ای کاغذ دستش گرفته بود و به هر دانشجو یک عدد از این کاغذ ها میداد به ما هم برگه ای داد دعوت به آمفی تئاتر جهت سخنرانی کاندیداهای مجلس شورای اسلامی ما که کلاس داشتیم و قاعدتا نمی توانستیم از این جلسه بهره ببریم لذا همان کلاس حقوق اساسی 2 را ترجیح دادیم نیمه های کلاس بود که صدای دست و جیغ و شادمانی و آهنگ به گوشمان رسید ابتدا فکر کردیم خبریست یعنی پارتی یا جشن خاصی برگزار است با خود گفتیم نکند بریزند سرشان و بگیرندشان جوانان مردم را اما کمی که تفکر نمودیم به یاد آن برگه افتادیم و فهمیدیم بله، همان است که شما هم فکرش را می کنید لبخندی در اندرون ذهن کنکاش گر مان زدیم و با خود گفتیم: کاش هر شش ماه انتخاباتی برگزار می شد تا جوانان این مرز و بوم دمی به جشن و شادمانی بپردازند آن هم جشن و شادمانی مجاز!!! موضوعات مرتبط: دست نوشته های پیام نوری [ سیزدهم اردیبهشت 1391 ] [ 9:15 قبل از ظهر ] [ خانوم خونه دار ]
گاهی چنان به سرمان می زند که در هوای بارانی دم غروب سوار دوچرخه ای بشویم و دوچرخه سواری کنیم که نمی دانیم چطور باید خودمان را کنترل کنیم چقدر دوست داریم یک دوچرخه داشته باشیم برویم و برای خودمان بچرخیم و حتی خریدهای روزانه امان را انجام دهیم ولی می گویند در شان بانوان! نیست!!! آخر چرا؟ ما که حتی یک بانوی چادری می باشیم حاضریم با همان چادر به دوچرخه سواری بپردازیم حتی از دوچرخه هایی استفاده کنیم که حفاظ و پوشش های عجیبی هم دارند البته تابستان که خزرآباد بودیم یک دوچرخه مجید جانمان کرایه کرد و یک ربعی دور از چشم اغیار به دوچرخه سواری مشغول شدیم و دلی از عزا درآوردیم باز هم مجید جان خودمان چقدر هم ذوق می کرد که یکی از آرزوهای ما را برآورده کرده است و ما همیشه ممنون و سپاسگزار او هستیم و خواهیم بود ولی آخر مگر چه ایرادی دارد بانوان با رعایت تمام شئون، به جای این که هرکدام سوار بر اتومبیلی شخصی شده و بر ترافیک و آلودگی شهر بیفزایند با دوچرخه به امور شخصی و بعضا خریدهای منزل بپردازند؟ به جان خودمان، دیده ایم بانوان محترمه ای که ترک موتور همسرشان یا برادرشان یا مردی که ان شاءالله یکی از محارمشان بوده نشسته اند و دور کمر آن شخص را سفت و سخت چسبیده اند و گاها سری بر شانه ی همان شخص نهاده اند و جهت پیشگیری از صدمات و خطرات، چادر یا مانتو را بالا زده، سفت به خود چسبانده اند ... کدام شان بانوان را زیر سوال می برد؟ دوچرخه سواری تک بانو، که به نفع ترافیک و پاکیزگی هواست یا موتورسواری بانو و آقایی که ان شاء الله جزو محارم است؟؟؟ [ دوم اردیبهشت 1391 ] [ 8:31 بعد از ظهر ] [ خانوم خونه دار ]
این روزها یک جوری هستیم از یک طرف کتاب های درسی متعدد را جلویمان می گذاریم و مدادی و برگه هایی برای نت برداری از طرف دیگر سبزی پاک می کنیم و بادمجان سرخ می کنیم و قورمه سبزی بار می گذاریم یک جور بحران هویت پیدا کردیم انگار نمی دانیم وکیل آینده مملکتیم یا مطبخی پای اجاق هرچه که هست حسمان نسبت به گذشته بهتر است این روزها اگر دیگ می ساییم و سبزی قورمه سبزی سرخ می کنیم اگر سیب زمینی برای پای خورش قیمه خلال می کنیم و امعا و احشاء مرغ را جنایتکارانه از اندرونی اش بیرون می کشیم اگر لچک به سر می بندیم و به قول ته تغاری خانم کلفتی می شویم و جاروبرقی می کشیم اما یک حس شیرینی در ته قلبمان قُل قُل می کند ما هدف داریم، انگیزه داریم برای ادامه ی روزمرگی هایمان با عجله برنج خیس می کنیم و از فریزر گوشت بیرون می گذاریم به سرعت منزل را روبه راه می کنیم و یک چشممان مدام به کتاب هایمان است ذهنمان درگیر درس هایمان است و در فرصتی که درس می خوانیم خسته از کار روزانه هستیم روزهای سختی است اما شیرین، شیرین همچو عسل...
[ بیست و ششم فروردین 1391 ] [ 9:44 بعد از ظهر ] [ خانوم خونه دار ]
سلام بر دختر گلمان هی می گویی بنویس بنویس همین امروز صبح در برابر چشمان متعجب ما، گفتی: مامان چرا آپ نمی کنید؟ ما که اولش فکر کردیم از طرز نوشتارمان خوشت آمده گفتیم: چطور مگر؟ گفتی: از چرت و پرت هایتان خوشمان می آید!!! گفتیم خوب چه بنویسیم؟ گفتی: از همان چرت و پرت ها دیگر!!! بعدم کلی سپردی که:"همش از ما بنویسید یعنی از دختر ارشد خیلی از ما بنویسید" گفتیم چشمممممم این هم مطلب جدید، این هم سفارشتان بفرمایید حاضر است!
[ هجدهم فروردین 1391 ] [ 1:14 بعد از ظهر ] [ خانوم خونه دار ]
سیزده به در خوبی داشتیم از صبح تا ساعت ده شب در خانه بودیم موقعی که از خانه داشتیم بیرون می رفتیم از دخترها پرسیدیم مقنعه سرمان کنیم یا روسری؟ ته تغاری نگاه عاقل اندر سفیهی به ما انداخت و گفت: مامان؟؟؟!!! مثلا داریم می رویم سیزده به در ها! باید لباسی بپوشید که راحت باشید... به اتفاق دختر ارشد کلی خندیدیم و گفتیم: نه این که الان ساعت هشت صبح است و قرار است برویم بیرون از شهر و آتش به پا کنیم و طنابی به درخت ببندیم و تاب بازی کنیم ناهار را روی آتش بپزیم و گوجه و خیار سالاد را در آب رودخانه بشوییم پاچه ها را تا زانو بالا بزنیم و در آب رودخانه شلنگ تخته بیندازیم و مجیدجان هم مثل همیشه در این طور موقع ها به امر خطیر سدسازی در عرض رودخانه بپردازد بعد از ناهار هم برویم کمی گل و پونه از کنار رودخانه بچینیم... سپس یک چایی هیزمی بنوشیم ... ته تغاری سکوت کرد و گفت: پس الان داریم کجا می رویم؟؟؟!!! [ چهاردهم فروردین 1391 ] [ 0:50 قبل از ظهر ] [ خانوم خونه دار ]
اول: سال نو مبارک دوم: ما مشهدی ها رسمی داریم در ایام نوروز، به نام جلوس یعنی در ایام نوروز هرکسی یک روزی را تعیین کرده و به همه خبر می دهد که در این روز ما منزل هستیم هرکی دوست دارد تشریف بیاورد عید دیدنی دیشب نیز ما جلوس داشتیم و دلمان خواست که جلوسمان همراه شام باشد از صبح به رتق و فتق امور پرداختیم کلی خرید و تمیز کاری خلاصه شب شد و میهمانان گرامی تشریف آوردند همه چیز تا اینجا عالی پیش رفت موقع سرو شام، ظرف پیرکس بزرگی که حاوی خورش مرغ بود را همسرجان داشت سر سفره می برد که ناگهان در مقابل چشمان گرد و بهت زده همه، ظرف در میان هوا و زمین ترک خورد و نیمی بر زمین افتاد و هزاران تکه شد و نیم دیگر در دستان خشک شده ی همسرجان باقی ماند آب مرغ و ران مرغی بود که همه جا پاشیده شده بود و همه با دهانی باز به منظره می نگریستند اصلا بگو همه مسخ شده بودند سکوت محض، فکر کن در همان لحظه عکس گرفته باشند همه در سکون و ایست کامل که ناگهان شوهر خواهر جان زودتر از بقیه به خویش آمد و شروع به دلداری دادن کرد صحنه ی فاجعه آمیزی پیش آمده بود فرش عزیز رنگ روشن تازه از فرش شویی برگشته ی ما اوضاعی یافته بود ها این وسط دختر خواهر جان شروع کرده بود به علت یابی که بعله ظرف سرد بوده و غذا داغ و این جور و آن جور به قول محیا جانمان: باز توضیحات شروع شد!!! ولی مهم نیست زیرا بعد از آن، اینقدر بگو و بخند سر همین قضیه به راه افتاد که نگو شوهر جان می گفت: امشب می شود مبدا یک تاریخی مثل هجرت پیامبر از مکه به مدینه که شد مبدا تاریخ مسلمانان پسرخواهر جان می گفت: اسمش را هم می توانیم بگذاریم: عام المرغ (به تقلید از عام الفیل) یا به قولی عام الدیک یا عام الدجاجه... آری شب خوبی بود بسیار خاطره انگیز و مرغی!!! [ هشتم فروردین 1391 ] [ 11:19 بعد از ظهر ] [ خانوم خونه دار ]
تمام هیکلمان بوی وایتکس می دهد ناهار هم که خبری نیست هرچند دختر جان ها ماکارونی به بدن زده اند اما خانه به معنای واقعی تمیز شده هر گوشه و کناری را که نگاه می کنیم می بینیم تمیز شده است دخترجان ها سفره هفت سین چیده اند قشنگ شده است هفت سین بیشتر از هفت تا سین شده است ولی این ها هنوز می گویند یک چیزهایی کم است!!! سنبل می خواهند از ما سنبلمان کجا بود الان هم که با پدرجانشان در اتاق خواب مشغول کُشتی می باشند و صدای هر هر و کر کر و جیغ و فریادشان همه جا را پر کرده ... راستی این شاید آخرین آپ امسالمان باشد سال خوبی را برایتان آرزو می کنیم تا سال دیگر (یعنی بهار91) بدرود...
[ بیست و نهم اسفند 1390 ] [ 5:40 بعد از ظهر ] [ خانوم خونه دار ]
چندی پیش نفسمان هی تنگ می شد که البته کماکان ادامه دارد
با اصرارهای همسرجانمان نزد پزشکی حاذق به نام دکتر سید ضیاء الدین حقی رفتیم
فوق تخصص جراحی قفسه سینه...
شرح حال خواست و ما محتاطانه شروع کردیم:
احساس می کنیم... تاکید می کنیم که احساس می کنیم گاهی نفسمان تنگ می شود
فشار می آید به قفسه سینه مان دلمان می خواهد هی نفس عمیق بکشیم
خصوصا شب ها که تا نیمه شب نفسمان هی تنگ می شود
دکتر جان کمی فکر کرد و آمد یک چیزی بگوید نمی دانست چگونه بگوید
خلاصه اینجور شروع کرد:
گاهی دختران جوانی همراه مامان هایشان به ما مراجعه می کنند و عین شما می گویند هی نفسمان تنگ می شود
ما هم کمکشان می کنیم و می گوییم: مثلا دلتان می خواهد بروید توی یک باغی و هی نفس عمیق بکشید یا پنجره هارا باز کنید و آهی از ته دل برآرید
آن ها هم می گویند: آخ دکتر جان راست می گویی چه خوب می فهمی حال مارا
ما هم به مامانشان می گوییم: اولین خواستگار خوبی که آمد بده برود!!!
این نفس تنگی ها از قلب و ریه نمی باشد
این ها آه است آه شوهر!!!
دکتر به ما نگاهی کرد و ما و همسرجان هم که با دهانی نیمه باز مشغول شنیدن بودیم، یک هو هر سه از خنده منفجر شدیم
مانده بودیم که این آه ما آه چیست؟ ما که الحمدلله شوهر داریم و شوهر خوبی هم داریم...
که البته پس از یک عکس رادیوگرافی معلوم شد یک برونشیت خفیف داریم
هرچند که دکتر همچنان معتقد بود بخشی از این آه ها مربوط می شود به مسائل روحی و روانی
فقط آه شوهر نشنیده بودیم که آن هم در مطب دکتر جان شنیدیم و آرزو به گور نبردیم!!!
[ بیست و نهم اسفند 1390 ] [ 1:30 قبل از ظهر ] [ خانوم خونه دار ]
رسید عید و بهار آمد و جهان خوش شد
رسید... آری
خانه تکانی کمرشکن به پایان آمد و بوی تمیزی و پاکیزگی همه جا را فراگرفته دختر ارشد هم دیروز حدود یک و نیم ساعت!!! اتاق 12 متریش را جارو برقی می کشید و در انتها هلاک و پر پر و خسته نشست پای کامپیوتر و هرکار دیگری که ازش خواستیم انجام نداد و گفت خسته شده ایمممممممم دیگرررررررررررر !!! شاخ غول را شکسته انگار دختر هم دخترهای قدیم دیگ می سابیدند رب می جوشاندند ترشی درست می کردند رخت در لگن کنار رودخانه یخ زده میشستند کله پاچه بار می گذاشتند... بگذریم حالا...
اما چشمتان روز بد نبیند
نمی دانیم از نصف شب بوده یا چه موقع که بارانی گرفته است عجیب
یعنی یک چیزی بین باران و برف
فاتحه ی شیشه ها به کلی خوانده شد
فدای یک تار موی سرمان
چه کنیم خب؟
حالا که شده
نمی توانیم خودمان را بکشیم که
بعد از عید دوباره لچک به سر می بندیم و شیشه پاک می کنیم
اصلا ما زن ها را انگار خدا خلق کرده که فقط بشوییم و بسابیم
شیشه پاک کردن هم رویش
ولی جدای از شوخی
بوی بهار را حس می کنیم
با تمام توان تنفس می کنیم
در هوای ناز و لطیف و باران زده
سالی خوش برایتان آرزو می کنیم
سالی پر از تندرستی، شادابی، شادی و تراول های درشت!!! [ بیست و هشتم اسفند 1390 ] [ 12:24 بعد از ظهر ] [ خانوم خونه دار ]
ملاصالح مازندرانی وی چندان فقیر بود که از شدت کهنگی لباس خجالت میکشید در مجلس درس شرکت کند. لذا در بیرون از محل درس مینشست و به درس استاد گوش میداد و آنچه تحقیق میکرد بر برگ چناری مینوشت. طلاب تصور میکردند او برای گدایی میآید تا این که روزی مسالهای بر استاد که ملا محمد تقی مجلسی بود، مشکل شد و حل آن را به روز دیگر موکول کرد.روز دیگر هم آن مشکل حل نشده و حل مشکل را به روز سوم حواله کرد. در این اثنا یکی از شاگردان گذارش به مدرسه افتاد. ملاصالح را در حالی دیده بود که وی عبا را به سر خود پیچیده و برگ درخت چنار زیادی را سیاه کرده بود. آن شخص با کمال تعجب در سه برگ چنار مشاهده کرد که حل آن معظل، روی آن برگها نوشته شده است. روز سوم به مجلس درس رفته، مساله مطرح شد ولی باز کسی نتوانست آن را حل کند پس آن شاگرد، داوطلب شد آن مسئله را حل کند. ملا محمد تقی تعجب کرد و به وی گفت: این جواب از تو نیست و از کس دیگری یاد گرفتهای. آن طلبه قضیه ملاصالح را نقل کرد. آخوند چون از حال ملاصالح با خبر شد، فوری شخصی را فرستاد تا لباسی را برای او حاضر کنند و او را به داخل کلاس درس دعوت کرد و توضیح این اشکال را شفاها از او شنید. سپس آخوند برای وی مقرری و ماهانه تعیین کرد. وی مدت زیادی در روشنایی چراغ توالت مطالعه میکرد، او حتی در شب عروسیاش با اینکه با دختر دانشمند جناب مجلسی، ازدواج کرده بود، باز هم دست از مطالعه برنداشت. ملاصالح مازندرانی میگفت: "من از جانب خداوند بر طلاب علوم دینیه حجت میباشم؛ زیرا هیچ طالب علمی چون من فقیر نبود، مدت زمانی بر من میگذشت که وسیله روشنایی جز روشنایی چراغ مستراح برای من فراهم نبود و از نظر هوش و حافظه کسی از من کم هوشتر نبود، به حدی که وقتی از منزل خود بیرون میرفتم. در هنگام مراجعت، منزلم را فراموش میکردم و نیز اسامی فرزندانم را از یاد میبردم. در اثر کوشش فراوان، خدا بر من منت گذارد و به من آنچه را خواستم عطا فرمود." امید است با مطالعه و بررسی زندگانی علما و عاشقان علم و علم آموزی، شوق طلب علم را در خود دو چندان نموده و هر چه تشنهتر و جویاتر به دنبال علم و آموختن آن باشیم. برگرفته از سایت دانشنامه رشد
[ بیست و دوم اسفند 1390 ] [ 8:31 بعد از ظهر ] [ خانوم خونه دار ]
نمی دانیم چرا وقتی حاجی فیروزهایی را که این روزها سر چهارراه ها طنازی می کنند مارا به خنده وا نمی دارند
بیشتر گریه مان می گیرد
چه باعث شده شخصیت و شان خویش را در پس لباس های سرخ و صورت های سیاه به حراج بگذارند؟ به چه بخندیم؟ به چه؟
به فقری که در پس این چهره های ظاهرا شاد پنهان است؟
دلمان خوش نیست اینها را که می بینیم
دلمان خون است...
[ بیست و دوم اسفند 1390 ] [ 0:25 قبل از ظهر ] [ خانوم خونه دار ]
خنده امان گرفته یک جوری شده این انتخاب واحدمان عین شمارش معکوس انفجار یک بمب ساعتی همین جور چشممان به صفحه ی سیستم گلستان(چه گلستانی واقعا) خشک شده اول گفتند شانزدهم که ثبت نام کنید 24 الی 72 ساعت بعد انتخاب واحد باز می شود ما هی سر زدیم و گفتیم مملکت گل و بلبل است و اصلا شاید زودتر از 24 ساعت باز شد ولی دردسرتان ندهیم 72 ساعت گذشت و بیشتر هم گذشت و خبری نشد تا این که دیشب خبری موثق به ما رسید که به هوش باشید سایت اعلام کرده فردا 21 اسفند(این سنه ی تاریخی را جایی مکتوب کنید که آیندگان بدانند چه واقعه ای رخ داده) روز انتخاب واحد است خوشحال شدیم و به دوستان تبریک گفتیم و از صبح دوباره چشم دوختیم به سایت سیستم گلستان (که دور از ادب است اگر بخواهیم اسمی که به جای سیستم گلستان انتخاب کردیم بگوییم) آقا یا خانمی که شما باشید الان دقیقا ساعت یک و نیم ظهر است و هیچ خبری نیست و تازه سایت، خبر تکمیلی!!! زده: راس ساعت 2 سیستم انتخاب واحد باز می شود! فکر می کنیم همه منتظرند عین قحطی زده ها سر ساعت دو بریزند توی سایت و از یک کنار هرچه واحد است درو کنند به جان خودمان عین شمارش معکوس انفجار یک بمب ساعتی شده!!!... خنده امان گرفته...
موضوعات مرتبط: دست نوشته های پیام نوری [ بیست و یکم اسفند 1390 ] [ 1:30 بعد از ظهر ] [ خانوم خونه دار ]
درست یازده روز است که اعلام نتایج شده و دو سه روز بعدش سایت معرفی شد که ثبت نام غیر حضوری کنیم به سرعت برق و باد و در اولین دقایق باز شدن سایت این کار را کردیم البته ناگفته نماند که مدارک مورد نیاز و اسکن شده چندین روز قبل آماده شده بود گفته شد پس از 24 الی 72 ساعت سایت انتخاب واحد باز می شود و بی صبرانه و با هیجان هرچه تمام تر روزی چهل بار به سایت سر زدیم در حال حاضر یک چیزی حدود هفتاد و هفت ساعت!!! است که منتظریم سایت انتخاب واحد باز شود هنوز که خبری نیست به دانشجویان سابقه دار غم دل گفتیم و ایشان نیشخندی بامزه زدند و گفتند: اینجا پیام نور است!!! نفهمیدیم یعنی چه؟ فکر کنیم به مرور زمان متوجه شویم که معنی این عبارت پیچیده چیست؟!!!
موضوعات مرتبط: دست نوشته های پیام نوری [ بیست و یکم اسفند 1390 ] [ 9:28 قبل از ظهر ] [ خانوم خونه دار ]
نمی دانیم مرداد ماه بود یا شهریور ماه... خیلی فرقی هم ندارد، یک تلنگری زده شد از ناحیه همسر جان که تو می توانی و اراده کنی تمام است و از این حرفها
انگار به خود آمدیم... مترصد فرصتی بودیم که بتوانیم خود را بسنجیم و کاشف به عمل آمد دی ماه آزمون فراگیر پیام نور برگزار خواهد شد... در موسسه ای ثبت نام کردیم و به احد الناسی بروز ندادیم که چه فکری در سر می پرورانیم و در موسسه دوستانی یافتیم و خلاصه کنیم برایتان، روزهای خوشی بود
دوستانی بهتر از برگ درخت، بهتر از آب روان
هر روز به آزمون نزدیک تر شدیم و سرانجام پس از کش و قوس ها ی فراوان و صد البته تلاشی چشمگیر که خودمان از خودمان تعجب کرده بودیم چون سابقه نداشت خاطر همایونی را با درس خواندن زیاد مکدر نماییم در تاریخ 30 دی ماه 90 آزمون را دادیم
آزمون سختی بود ولی ما خدا پیغمبری اش را که در نظر بگیریم راضی بودیم و می دانستیم که یک جایی قبول خواهیم شد
دوستان پس از آزمون یکی پس از دیگری اس ام اس زدند و ما فهمیدیم که برای ایشان هم آزمون سخت بوده است
یک ماه و نه روز پر التهاب را پشت سر گذاردیم تا نتایج به روی سایت گذاشته شد
از صبح هزار بار سایت را باز نمودیم ولی خبری نمی شد
تا این که ساعت دو و نیم بود سایت را باز کردیم چه می دیدیم نتایج روی سایت بود
بدون این که همسرجان و دختر جان ها را صدا بزنیم مشخصات را وارد کردیم و کارنامه ای جلوی چشمان متحیر و گرد شده امان باز شد...
لحظه ای ناب بود ها... یعنی چگونه بگوییم برایتان ابتدا مغزمان به کل هنگ کرده بود و هیچ از کارنامه نمی فهمیدیم هی بالا و پایین کردیم
و ناگهان چشممان به حقوق مشهد خورد... آخیش قبول شدیم آن هم مشهد
بعد با تعجب چشممان به رتبه مان خورد
مگر امکان دارد... به جان خودمان ما تا به حال نفرات اول کنکور و آزمون ها و خلاصه هر چه فکرش را بکنید را فقط در روزنامه و تلویزیون دیده بودیم
باورمان نمی شد... نه... حتما داشتیم خواب می دیدیم و خودمان خبر نداشتیم
خواستیم یک سیلی محکم به گوشمان بنوازیم بلکه بیدار شویم ولی دلمان نیامد
با چشمانی اشکبار به هال رفتیم خانواده ی محترم مشغول تماشای تلویزیون بودند
ابتدا دخترجان بزرگه ما را دید و مبهوت گفت: چی شده؟ چرا گریه کرده اید؟...
فکر کنیم در ذهن تصور کرده بود ما قبول نشده ایم ولی طفلک معصوم دلش نیامد در آن شرایط به زبان بیاورد
همسرجان متوجه شد... فریاد کشید: چه شده؟ چرا گریه می کنی؟ فدای سرت... انشالله سال دیگر...
لب هایمان را به سختی تکان دادیم و گفتیم: نفر دوم مشهد شدیم...
نمی دانیم چگونه بگوییم ، یک آن دیدیم هر سه شان دارند به سمت کامپیوتر می دوند و ما مات و مبهوت وسط هال ا یستاده بودیم و درکی از شرایط به وجود آمده نداشتیم
همه می گفتند: کو؟ کجاست؟ چی نوشته؟ کجاش نوشته؟
...
روز خوبی بود... به یاد ماندنی و خاطره انگیز
آری از اقصی نقاط مملکت شریفمان، اس ام اس و تلفن بود که تبریک می گفتند
ذوق هم داشتیم ها... (بین خودمان بماند)
و بالاخره دیروز ثبت نام کردیم و احتمالا امروز و فرداست که انتخاب واحد نماییم
طولانی شد نه؟ به بزرگواری خودتان ببخشید...
موضوعات مرتبط: دست نوشته های پیام نوری [ بیست و یکم اسفند 1390 ] [ 9:27 قبل از ظهر ] [ خانوم خونه دار ]
دلمان برای روزهایی تنگ شده است که قرار است به زودی از راه برسند
و برای دوستانی که هنوز نمی شناسیمشان
و درسهایی که قرار است بخوانیمشان
و استادهایی که قرار است درس بدهند بهمان
موضوعات مرتبط: دست نوشته های پیام نوری [ بیست و یکم اسفند 1390 ] [ 9:26 قبل از ظهر ] [ خانوم خونه دار ]
ساعت یک ربع مانده به نه صبح از ساعت یک ربع به شش بیداریم مثل همیشه! منتها بعد از رفتن دخترها، باز می خوابیم و چه می چسبد این خواب شیرین ولی امروز نخوابیدیم دل به دریا زدیم و بقیه خانه تکانی را می خواهیم به سرانجام برسانیم ... در حال حاضر تمام چینی آلات و بلورجات داخل ماشین ظرفشویی هستند در بوفه ها باز من پای نت و خواننده ای در حال زنجه موره می باشد پ.ن: زنجه موره عبارتند از ضجه و مویه
[ بیست و یکم اسفند 1390 ] [ 8:49 قبل از ظهر ] [ خانوم خونه دار ]
خانه تکانی را به طور رسمی شروع کردیم بوی تمیزی می آید ریه هامان را پر می کنیم از بوی تازگی و بهاری که به زودی از راه می رسد خدایا ممنون ... به خاطر همه چیز... [ شانزدهم اسفند 1390 ] [ 5:55 بعد از ظهر ] [ خانوم خونه دار ]
|
||
| [ فالب وبلاگ : وبلاگ اسکین ] [ Weblog Themes By : weblog skin ] | ||